محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2686
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بمردم او را بكشيد همانطور كه مرا كشته است ، و اگر زنده ماندم راى خويش را دربارهء وى بگويم . » گويند : مردم پيش حسن رفتند و از حادثه اى كه براى على رخ داده بود وحشت زده بودند ، هنگامى كه پيش وى بودند و ابن ملجم دست بسته مقابل وى بود ، ام كلثوم دختر على كه مىگريست به او بانگ زد : « دشمن خدا ! پدرم چيزيش نيست و خدا ترا زبون مىكند . » گفت : « پس براى كى گريه مىكنى ؟ شمشيرم را به هزار خريدهام و به هزار زهر آگين كردهام ، اگر اين ضربت بر همهء مردم شهر فرود آمده بود هيچيك از آنها زنده نمىماند . » گويند : جندب بن عبد الله پيش على رفت و گفت : « اى امير مؤمنان اگر ترا از دست داديم ، و اميد است ندهيم ، با حسن بيعت كنيم ؟ » گفت : « نه دستور مىدهم و نه منع مىكنم ، شما بهتر دانيد » آنگاه حسن و حسين را پيش خواند و گفت : « سفارشتان مىكنم كه از خدا بترسيد و به دنيا رو مكنيد اگر چه به شما « رو كند . به چيزى كه از دست رفته مگرييد . جز حق مگوييد ، به يتيم رحم كنيد ، « درمانده را كمك كنيد . با احمق مدارا كنيد . دشمن ستمكار باشيد و ياور ستمكش . « به مندرجات قرآن عمل كنيد و در كار خدا از ملامت ملامتگر بيم مكنيد . » آنگاه به محمد بن حنفيه نگريست و گفت : « آنچه را به دو برادرت سفارش كردم به خاطر سپردى ؟ » « گفت : « آرى » « گفت : « ترا نيز چنان سفارش مىكنم و اينكه حق دو برادر بزرگ « خود را ادا كنى . دستورشان را اطاعت كن و كارى را بى مشورت آنها « به سر مبر »